تبليغاتX
shhh...






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


shhh...


بای تا های

دلم برای گوشه به گوشه ئ این وبلاگ و آدماش تنگ میشه. میدونم نمیتونم ننویسم چون کلافه میشم. پس همه ئ نوشته هامو توی این مدت که نیستم جمع میکنم تا وقتی برمیگردم بزنم بلاگ. ایشالله زودی بیام...

وبلاگ نازم، آجی گلم، عزیزای دوست داشتنی من تا زمانی که برگردم بای...

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت3:31توسط بیمار | |


عادت

یه مکانی که نه ذهنیتی ازش داری نه گذشته ای، اما خوب بعد از یه مدت موندن توش حتی با وجود نفرت ازش، برات میشه عزیز! هر گوشش برات میشه خاطره انگیز حتی با بد بودن خاطره ها! خصلت ِ عادت کردت تو وجود ِ آدماس. عادت کردن به لیوان قهوه، عادت کردن به صدای اِمی لی، عادت کردن به نوشتن، عادت کردن به بیدار شدن ِ شبانه، عادت کردن به باغچه ای زیبا، عادت کردن به هوای سرد، عادت کردن به... دلتگی ِ بعدش طبیعی و شاید زودگذره، اما سخته! خوب نگاه ِ کَرت بندی های زیبای باغچه میکنم که از یادم نره، نقاشی هایی که کودکم روی دیوار حیاط با گچ کشیده، پله های زیر شیروانی که بیشتر وقتمو موقع نوشتن اونجا گذروندم و دیواری سفید که بهش خیره شدم و رویاهامو توش دنبال کردم، بالکنی که توش روحمو به حراج ِ باد میدادم. چه دلگیر کنندس خداحافظی با این تکه های پازلِ زندگیم....

چه بیهودست دوستی و عشق اگه به عادت بسپریمش...

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت19:35توسط بیمار | |


امشب دلم میخواد یکیو کُتک بزنم. تا سر حدِ مرگ. تا خون از بدنش بزنه بیرون. تا صدای ناله هاش گوشمو کَر کنه. تا التماس کنه برای راحت گذاشتنش. تا اعتراض کنه برای دیوونگیم. کاش میشد مثل کارتون دختر مهربون یه مِمُل داشت و همه ئ حرص و لج بازیتو سر ِ اون خالی کرد. اما نه! نمیشه! اِنقدر مهربون بود که آدم دلش نمیومد بهش چیزی بگه!.... حتی حوصله ئ شوخیهای دیگرانم ندارم! اَه داری حساس میشیا... از آدمای حساس بدم میاد. دوست دارم گردنشونو بگیرم بشکونم...

امشب نموندم و نمیخوام با کسی حرف بزنم تا کَسی هوس نکنه گردنمو بشکونه!

+نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت23:59توسط بیمار | |



گاهي اندامِت باهات حرف ميزنه. حِس ِ درونت، مردِ سوار بر اسبِ سپيد رو طلب ميکنه. قصه ي عشقي کُشنده و وصف ناپذير. آغوشي نه تنها براي هوسي آني و خاطره اي ماندگار بلکه فراتر از آن براي حس ِ تکیه گاهي اَزلي....  خواستني از براي بودن ِ در کنارت و ديده شدني اَبدي....  دخترک شانه هايي ميخواست نه از جنس مِهر ِ از بدو ِ تولد و نه از محبتي هميشه در کنار! شانه هايي ميخواست از جنس ِ غريبه اي آشنا، توام از ديرينه بودن، شناختني ذره ذره تا عمقي پُر از خالي، همزادي خود نما...

.

.


آواي آرام و لطيفِ شوپن، اتاقي با ديوارهاي آبي خاکستري، گُلداني خشکيده بر طاقچه، بودني نه براي عقل و برخواسته از دل، طلبيدنِ نهفته در هاله ئ فاصله ئ دو ناجنس، نگاهي عميق تا برهوتِ ايستاي پِلک، لبخندي همانندِ سُکوت، فهميدن اجازه اي ترسناک و پر از لذت....

مرد لباسش را ميدرد، زيرپوش سفيد او را ميدرد. او زن را بدينگونه به دوش ميبرد. برهنه، به سمت تخت. يکبار ديگر بر روي تخت، وحشت به مرد هجوم مي آورد - نميتونم!... نمي تواند عشق، روح و لذتش را اِدغام کند. به همين خاطر، زن  کسي است که آن کار را انجام ميدهد. چشمانش بسته ميشود، لباسهايش را ميکند. دکمه به دکمه... آستين به آستين... پوست...  پوستي به غايت نرم، اَندامي بي مو، بدون هيچ گونه قُوه ي مردانه اي، به استثناي جنسيت! زن به چهره اش نگاه نيمکند، لمسش ميکند، نرمي پوست را. لمسش ميکند... بدون عقل، حرفها زده ميشود و تصميم ها گرفته ميشود. صدايي طنين انداز با همراهي ِ رقص انگشتان بر پيانو...

از او خواست که آن کار را دوباره و دوباره انجام دهد. با او انجامش دهد...  انجامش داد. در چربي خون انجامش داد... فکر ميکند قبلا اين کار را کرده است. اين کاريست که او در زندگي ميکند... عشق... نه چيزي ديگر... او خيلي خوش شانس است. او مسئولش شده است. بار ديگر خودش را غرق ميکند. همانطور ميمانند، به دام افتاده....  در اوج و فرودهاي خيز برداشته از انگشتانِ پيانيست...

دخترک شروع به گريستن کرد، خودِ وجودش را نميفهميد. دلزده اي شده بود سرشار از احساس. خوابگردي شده بود سرشار از روياهائي کابوس زا. هوسراني شده بود سرشار از پاکي. سلامتي سرشار از مُهرهاي بيماري... عقلش شروع به زايل کردن تمامي درونش کرد،به دنبال انتهائي باقي...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پي نوشت:

خيلي از نوشته ها و افکار من برگرفته از يه کتاب، تصوير، يا صحنه ي فيلم هستش که دوست دارم باهاشون بازي کنم و شايد خودمو بزارم جاي شخصيت، يا شايد خودِ خود باشم!


در هر صورت چه خودم باشم چه يه شخصيتِ خيالي، اين وبلاگ فضاييه ِ براي بروز افکار و احساساتِ من و انتقادِ شما، نه توهین کردن و تاسف خوردن به خاطر طرز فکرم!


+نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت18:12توسط بیمار | |


امروز بارش برف دِلمو اندازه ئ کُل ِ این یه سال ِ گذشته صاف کرد. رفتم توحیاط و زیر بارشش سرمو بالا کردم و نگاهِ اُفتادن ِ دونه های برف میکردم. پلک نیمزدم، اما وقتی دونه ای روی چشمام سقوط میکرد پلکم بسته میشد. چقدر عجیبه پلکِ آدم در برابر همچین جنس لطیف و نرمی سریع جبهه میگیره و دفاع میکنه. انگاری با هیچ موجودی دوست نیست. تنها و تنها صاحبش براش مهمه. هر کاری کردم از طریق عَصبای مغزیم کنترلشو دستم بگیرم و مانع از بسته شدنش بشم، بازم نشد! چه عشق و وفاداری زیبایی....  میبینی وجودمون تا چه اندازه خودمونو دوست داره و از جان گذشتگی میکنه! اما ما چی؟...

-------------

کاش اِنقدر بباره و بباره که بتونم برای این کودک دل کوچیک یه آدم برفی درست کنم....

+نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت13:56توسط بیمار | |

بغض دخترک ترکيد. گريه ميکرد بي آنکه اشکش سرازير شود. بي آنکه بگذارد کَسي بويي ببرد. با آنکه غرقه ئ رنج بود هيچ نشاني از آن بروز نميداد. انگار قرارش با خود همين بود. دخترک درست مثل اولين بار که بعد ِ مدتها نگاه به آينه کرد، به خود نگريست. زندگيش خيلي زود دير شده بود. سالخورده شده بود، يک سالخوردگي ِ غافلگير کننده! در سيمايش نگريست. وحشت کرد. چه زود ميتوانست آن چيزي را که بايد سالها برايش صبر ميکرد در يک لحظه ببيند. گويي کتابي که تند  خوانده باشد.

کاش ميشد همه ي اين آدمکها با صورتکي همانند، زندگي کنند و تنها دغدغه ي آنها چيزي جز گوناگوني باطن نباشد...

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت8:56توسط بیمار | |

نمیدونم چرا الان دلم شراب میخواد، با اینکه نه تا حالا خوردم، نه میدونم چه طعمیه، نه خوشم میاد [دلایل شخصی] اما خوب الان دلم میخواد. دوست داشتم مست بشم و رو تختم دراز بکشم و مثل دختر ِ فیلمی که دیروز دیدم زیر لب زمزمه کنم برای خودم و از این حالم لذت ببرم. با انگشتام بالا تا پائین پوستِ شکممو لمس کنم و حس سرخوشی دیونم کنه. انگار داری پرواز میکنی. تو آسمونائی. دستمو ببرم تو موهام و شروع کنم بازی کردن باهاشون. لمس تارای موها و کشیدنشون به عقب و رها کردنشون کم کم خوابت میکنه. اینجاست که مستی اثر کرده.

-بفرمائید!

-مرسی میل ندارم.

-میل نداری یا تجربه نکردی؟

-هر دوش! [پوزخند]

-دلت میاد بدون ِ تجربه ئ چیزی از این دنیا بری؟

وسوسه ای شیرین، نوشیدنی غیر عادت، ترسی ناشناخته

-سرت درد میکنه؟

-مَنگم!

-عِب نداره چند دقیقه دیگه خوب میشی!

عالمی دیگه، رویاهای دست یافتنی، بی اهمیت شدن مهمترین ها، حسی ویرانگر و درعین حال توانبخش، خوابی هوسناک،...

مستی هم عالمی داره...

+نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت10:54توسط بیمار | |

فقط اومدم بگم  همیشه تو زندگی ِ آدم اشتباه پیش میاد، همیشه کارایی صورت میگیره که خوشایندت نیست. فکرایی از سَرت میگذره، که از روی عصبانیت، حال بد، و ... بوده! اما همیشه ته ِ قلبت دلت تنگ میشده.

-------------

خوابم تعبیر شد...

+نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت13:0توسط بیمار | |

بازم خوابشو دیدم.با هم آشتی کردیم. میخندیدیم.

---------

تا حالا شده اتفاقی واست بیفته هیچی تو فکرت نیاد و هیچی برات مهم نباشه؟ آره میدونم خیلی سخته. یه حالت گُنگی داری. انگار تو برزخی....

+نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت7:58توسط بیمار | |


روزها ميان و ميرن

بي هيچ حُضوري ديرينه

مشقِ مکرّرِ هر روزه ئ زندگي تمرين ميشه

بي هيچ حادثه ئ سبزي

من نفس میکشم، غذا میخورم، کتاب میخونم، با کودکم بازی میکنم، بغض میکنم، پنهانی اشک میریزم، به یاد خاطره ها لبخند میزنم، دلتنگ میشم،...

بی هیچ انگیزه ای برای بودن...

+نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت13:24توسط بیمار | |

احساس خفگي ميکنه. درِ بالکن رو باز ميکنه و خودشو ميسپُره به خيسي قطره ها.

باد با موهاش بازي ميکنه. سردشه، ولي به اين غبار يخي احتياج داره. نفس عميقي ميکشه و تمام سردي رو ميدمه تو سينه. کاش ميتونست مثل آسمون، با صدا گريه کنه. ولي نميخواد بغضش سر باز کنه، تا زماني ديگه، روزي ديگه...

کينه ئ سردِ هوا رو با همه ئ وجودش لمس ميکنه تا اشکاي آماده براي بارش رو پشت مردمکِ چشماش منجمد کنه. تا زماني ديگه، روزي ديگه...

چشماشو ميبنده، دستاشو ميزاره لبه ئ نرده هاي زنگي و خودشو خم ميکنه. تا جايي که نوک انگشتاي پاهاش زمين رو چنگ بزنه. چشماشو باز ميکنه و مبهوت به شاخه هاي خشکيده ئ گُلها نگاه ميکنه. به آزادي قطره ها حسوديش ميشه. کاش ميتونست مثل اونا آزادانه پرواز کنه، با سقوطي زيبا و شيرين. صداي پرخاش رَعد يادش ميندازه باز هم بايد صبر کنه، تا زماني ديگه، روزي ديگه...

+نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت15:4توسط بیمار | |

بوي خوش و آشناي تغيير، اميد به دل ميده.

آدمکاي جديد، ديواراي جديد، پنجره ئ جديد، باغچه ای جدید، گلهای شمعدانی جدید،... شايد روزها و فصلهایی جديد....  وقتی همه ئ دنیاتو توی چندین چوب و آجر و سنگ لمس میکنی، تکرار، زود جایگاه تازگی رو میگیره و عادت برات میشه قصّه ئ هر روزه و هر روزه ئ زندگی. وقتی خودت رو به در و دیوارش میزنی برای نو بودنی غیر عادت، معنای بیهودگی برات مفهوم پیدا میکنه.

دوست داشتم حسِ رقصیدن انگشتای یانی رو روی سیاهی سپیدی دکمه ها داشتم. آوایی تکراری و نو بودنی ماندگار....

+نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت5:43توسط بیمار | |

شنیدن صدا از آیفونِ تلفن دلشو لرزوند. پاهاش سُست شد. ایستاد، نمیخواست با حرکتش موجای صدا رو بالا پایین کنه. چقدر صدا خسته بود. چقدر دلش برای صحبت با اون صدا تنگ شده بود... ذوق کردنا و خنده های شیرین کودک دلشو بیشتر تنگ کرد. تا کی میخواست فرار کنه؟ به دنبال رهایی بود نه فرار! دو بال برای رها شدن...

چشماش سنگینِ سنگین بود. خوابش میومد، اما دوست نداشت بخوابه. چاره ای جز خواب نبود، ضعیفتر از اون بود بتونه دوباره فیلمو بزنه عقب و قسمتای تکراری رو مرور کنه، پس باید میخوابید. به زحمت اندام نحیفشو از پله ها میکشونه بالا و با طی کردن هر پله، نزدیک شدن هاله ئ بی خوابی بیشتر آزارش میده.

برای پایان دادن به همه ئ فکر و خیالا یه قرص میخوره و میره توی تخت. براش فرق نیمکنه کابوس ببینه یا رویا، فقط دلش میخواد بخوابه....

+نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت18:57توسط بیمار | |


یه خونه میخوام، کنار دریا، صبحا با صدای مرغای دریایی از خواب بیدار شم. شبا با صدای موجا بخوابم. امروز دلم بدجوری هوس دریا کرده. چرا همیشه عاشق دریا بودم؟ دوست دارم کنار دریا عاشق بشم...

رهگذری با عبوری روشن

قدم بر شنهای خیس

نگاهی دور دست

دختری نشسته بر صخره ای کبود

داغی شنها، لمسی گرم، حس سرد زلال آب

تلاقی دو کهربا

محو شدن در حلقه ای قهوه ای

سکوتی ماندگار

خواستنی هوسناک، ترسی شیرین

"با من میرقصی؟

انتظاری کوتاه.....

+نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت10:33توسط بیمار | |

حس برترِِِ داشتنِ تو

حس غرورِ من

حس ترسِ از دست دادنِ تو

حس مرده ئ نخوتِ من

حس قشنگِ شاد بودنِ تو

حس خندیدنِ نگاهِ من

حس لطیفِ بودنِ کنارِ تو

حس امنیتِ من

حس سرد شکستن تو

حس سرد شکستن من

+نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت2:52توسط بیمار | |